تبلیغات
آموزگار پایه پنجم بنیادفرهنگی امام محمدباقر (ع) - مطالب آبان 1391
خدایا دوستت دارم.

سرسبزترین بهار

نویسنده :الهه عبدالهی
تاریخ:شنبه 27 آبان 1391-11:28 ق.ظ

سلام بر سرسبز ترین بهار خلقت حسین ( ع )

 

یا ابا عبدالله  اگر آن روز نسیم نفس تو در آن دشت غبار آلود و سوزان نمی وزید  و اگر آن هفتاد ودو كوه عشق در مقابل نامردان نمی ایستادند  و اگر گلوی  گل تازه شكفته تو تیر را لبیك نمی گفت  و اگر آن سرو آزاده  ات  را به خاك و خون نمی كشیدند و اگر عباس دلاور آن مظهر آزادگی و شجاعت  را تكّه تكّه  نمی كردند  وا گر پاهای كودك سه ساله ی تو از خار بیابان خون آلود نمی شد  واگر زینب تو مصیبت اسارت را نمی كشید ، كربلا در كربلا می ماند و ما هنوز و برای همیشه لبیك گوی ذلّت  ظلمت بودیم .

حسین جان  اكنون عشق تو همانند مشعلی پایدار  گرممان می كند و گریه بر تو  اول عاشقی و شكفتن است حسین جان كودك كه بودیم دل های بزرگی داشتیم ، بادست بر سینه می زدیم   و عشق تو را بر كف دست های  كوچكمان می گذاشتیم  .

اما اكنون كه بزرگ شدیم چه دل تنگ شدیم . كاش همان كودكی بودیم تا وقتی دلمان می گرفت با گریه مادر اشك هایمان جاری می شد . كاش كودك بودیم تا عشق به تو را از نگاه ما می خواندند .

حسین جان در راه تو قدم بر می دارم  همان راهی كه از ابراهیم خلیل آغاز شد و با دست های مهربان جدت محمد ( ص ) ادامه یافت  راهی كه زنان و مردان آزاده اش در غم لاله های سر بریده آرام می گریند و مادران به كودكان یاد می دهند به گل لاله سلام كنند .



 




شرمندگی

نویسنده :الهه عبدالهی
تاریخ:شنبه 27 آبان 1391-10:56 ق.ظ



فاطمه جان؛ شرمنده ایم که بهای حسینی شدن ما بی حسین شدن تو بود،


و شرمنده تر این که تو بی حسین شدی و ما نتوانستیم حسینی شویم.





سوالات ادبیات پنجم

نویسنده :الهه عبدالهی
تاریخ:چهارشنبه 24 آبان 1391-09:50 ق.ظ

1-در جمله ی زیر مضاف و مضاف الیه را مشخص کنید؟

"غافل ترین مردم کسی است که از دگرگونی دنیا پند نگیرد"

1)غافل ترین مردم         2) دنیای پند        3) دگرگونی دنیا      4) کسی است

2- در جمله ی زیر فعل جمله برچه زمانی دلالت می کند؟ (فعل دوم)

"آتنش انتقام را آن قدر شعله ور نکن که شعله های آن تو را بسوزاند"

1)مضارع اخباری        2) ماضی ساده     3) مضارع التزامی    4) هیچکدام

3- در جمله زیر چه صنعت ادبی به کار رفته است؟

"آتش را به آسانی می توان روشن کرد ولی خاموش کردن آن دشوار است"

1)تشبیه                  2) هم خانواده       3) مترادف            4) مخالف

4- در جمله ی"آدم خشمگین نمی تواند حقیقت را بگوید "چه نوع پسوندی به کار رفته است؟

1)پسوند شغلی         2) پسوند همراه بودن       3) پسوند مخصوص بودن    4) پسوند آلوده بودن

5- آزاد مرد به وعده ی خویش وفا کند و چون نیرو پیدا کند از گناه دشمن در گذرد.

در جمله ی بالا چند ترکیب اضافی می بینیم؟

1)یک                   2) دو                    3) سه             4) ندارد

6- در جمله ی زیر چه نوع (ی) بکار رفته است؟

"آزمندی معیوب سازد و پستی آورد"

1)(ی) نکره         2) (ی) نسبت           3) (ی) مصدری      4) (ی) لیاقت

7- در جمله ی زیر نهاد را مشخص کنید؟

"آنان که چشم طمع به مال دیگران می دوزند هرچه ثروتمند باشد امّا فقیرند"

1)آنان                                        2) آنان که چشم طمع به مال دیگران می دوزند      

3) چشم طمع به مال دیگران               4) مال دیگران

8- در جمله زیر ضمیر متصل چندم شخص می باشد؟

"آن کس که ایمانش بیشتر است حسن خلقش بیشتر است"

1)دوم شخص جمع      2) سوم شخص مفرد       3) دوم شخص جمع    4) دوم شخص مفرد

 

9- در جمله ی زیر مفعول کدام است؟

"ای فرزند آرامگاه پدران و نیاکان خود را به یاد آر که چه بودند و چه شدند"

1)پدران ونیاکان        2) آرامگاه پدران         3) آرامگاه پدران و نیاکان        4) آرامگاه پدران و نیاکان خود

10- در کدام جمله منادا وجود ندارد؟

1)پدر گفت: پسر اندیشه کن بعد سخن بگو

  2) دریا و ماهیان آن مرتب می گویند الهی شکر     

 3) ای شکم خیره به نانی بساز 

  4) ازخودپسندی بپرهیز چون دوستی برای تو باقی نمی ماند

11- در جمله  زیر مفعول را مشخص کنید.

"آگاه باش که مردم بی هنر نه دوست را شناسد نه دشمن را ؛ پس با آنها دوستی مکن"

1)مردم بی هنر         2) دوست، دشمن           3) با آنها                4) مورد1و2

12- در جمله زیر چه صفتی به کار رفته است؟

"غافل ترین مردم کسی است که از دگرگونی دنیا پند نگیرد"

1)صفت برتر          2) صفت  عالی               3) صفت ساده             4) هیچکدام

13- ساختمان کدام فعل با دیگران متفاوت است؟

1)می خورم           2) می زدند                     3) می پوشم              4) می کارند

14- کدام گزینه با دیگران متفاوت است؟

1)خریدار             2) گفتار                        3) گرفتار                   4) دیوار

15- در نوشته ی زیر چند غلط املایی وجود دارد؟

ما باید در مقابل حرف های نکوحیده استوار بیستیم و از عاقیت آن نحراسیم و عقیده بر حقّ خود را بگوییم و از ترس های بی هوده و نادرست که ناشی از جهل است دوری کنیم.

1)3 غلط           2) 4 غلط                        3) 5 غلط                   4) 6غلط

16- کدام دسته از کلمه ها همگی غیرساده اند؟

1)ماهنامه، بی هنر، تلاش

  2) ازین، پرنده، گرداگرد   

   3) گویا، صحرا، شنوا  

 4) خود سرر، سرگذشت، حیران

17- کدام گزینه از لحاظ املایی غلط می باشد؟

1)نکوهیده=سرزنش شده        2) اغتباس= گرفتن ازجایی       3) قطور= ضخیم       4) نهراسد= نترسد

18- به نهادی که فاعل نباشد ................. می گویند.

1)مسند                             2) بن                               3) مسندالیه               4) گزاره

19- در کدام گزینه کلمه رفتگر فاعل نیست؟

1)رفتگر زباله ها را در رود ریخت.      

  2) روزی از روزها رفتگر زباله ها را سوزاند.    

  3) چشم رفتگر از تعجب باز شد.   

4) کرد تمیز تمام کوچه ها را رفتگر.

20- در مصراع شغال نگون بخت را شیر خورد کدام گزینه غلط است؟

1)نگون بخت صفت مرکب است.

  2) شغال نگون بخت اسم وصفت است.    

  3) شغال فاعل است.

  4) خورد فعل گذشته ساده می باشد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




املای ارزشیابی 7

نویسنده :الهه عبدالهی
تاریخ:سه شنبه 23 آبان 1391-09:58 ق.ظ


فرزند خوبم گاهی در  سرزمین های بی حاصل و خشک گل ها یی بارنگ آسمانی  می روید که

هیچ نقاش و هنر مندی نمی تواند آن را به تصویر بکشد . بی تردید زندگی هم مانند همان

سر زمین است و خوشبختی ها همان گل هایی هستند که به ندرت در این سرزمین می رویند 

و تو باید فرصت ها را غنیمت بشماری و تلاش وپشتکار  در سرزمین زندگی جست و جو کنی تا

گل های آسمانی خوشبختی را بیابی و بدان جوینده یابنده است فقط فراموش نکن وقتی

خوشبختی ها را پیدا کردی شکر رسیدن به آن هارا به جای آوری چون تشکر تو از معبود باعث

 پایدار بودن موفقیت و خوشبختی تو می باشد عزیزم در زندگی پایدار و صبور باش و بدان زندگی

تنها به دست آوردن شهرت و افتخار نیست بلکه زندگی یعنی دلی را شاد کردن و غم چهره ی

کسی را پاک کردن و دست تنگ دست  بی چاره ای را گرفتن .

پسرم هرگز چشم هایت را روی حقایق نبند و با حقیقت رو به رو شو و آن را با شکیبایی بپذیر و

بدان جهل و نادانی دشمن بیگانه ای هست که تو را به غارت می برد پس به توانایی خود

اعتماد کن و با جهل مبارزه کن هرگز در زندگی ناامید و بی تحمل نباش و امیدورار باش با

شکیبایی و پایداری می توانی از شیوع و انتشار جهل و سختی ها در زندگی جلو گیری کنی پس با

تلاش خستگی ناپذیر به سوی آینده ی روشتن گام بردار و بر خدا توکّل کن چون توکّل راه گشای

زندگی تو می باشد  .

 

 




نامه ای به فرزند

نویسنده :الهه عبدالهی
تاریخ:دوشنبه 22 آبان 1391-07:01 ب.ظ

فرزند عزیزم:


آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و
 یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است

صبور باش و درکم کن

یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم

برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم.

وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن

وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم ، با تمسخر به من ننگر

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی.

زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو .روزی خود میفهمی

از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم ، خسته و عصبانی نشو

یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم






ادبیات 5

نویسنده :الهه عبدالهی
تاریخ:دوشنبه 22 آبان 1391-12:19 ب.ظ

1- زمان خواسته شده فعل های زیر را بنویسید.

زدن= ماضی نقلی دوم شخص جمع           

 خوردن= مضارع التزامی سوم شخص جمع

پوشیدن= ماضی استمراری اول شخص جمع

نوشیدن= ماضی التزامی دوم شخص مفرد

نوشتن= مضارع اخباری سوم شخص مفرد

گفتن= ماضی ساده سوم شخص جمع


2- بن ماضی و بن مضارع مصادر زیر بنویسید

افتادن                                                   رفتن                                            بردن

3- 6 شخص ماضی التزامی از مصدر (سرودن) را بنویسید؟

4- 6 شخص مضارع التزامی از مصدر( دویدن )را بنویسید؟

5- در متن زیر ضمایر متصل و منفصل را مشخص کنید؟

به مادرم گفتم کتاب را بیاور او کتاب خودش را آورد کتاب او بسیار جالب و خواندنی بود دفترم را باز کردم میان دفتر چند اسم

نوشته شده بود که تعدادشان زیاد بود یکی از اسم آنها که در دفتر نوشته شده بود همان اسامی بود که خودمان انتخاب کرده بودم

بعد به رضا علی گفتم خودتان می دانید که بهار موضوع خوبی برای انشای من می باشد و شروع به نوشتن کردم.


6- در جمله های زیر نهاد وگزاره را مشخص کنید.

شکوفه های بهاری به روی جهانیان لبخند می زنند.

در این فکر بود درویش شوریده رنگ

از برق آسمان خرمن او سوخته بود


7- در نوشته های زیر مفعول و فاعل را مشخص کنید

کرد دهقان دانه ها را زیر خاک

گفتمش علم و معرفت آموز

ملخ بوستان خورد مردم ملخ

 




گل افتاب گردان

نویسنده :الهه عبدالهی
تاریخ:پنجشنبه 18 آبان 1391-01:24 ق.ظ


گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه‌ آفتابگردانیم.
اگر آفتابگردان‌ به‌ خاک‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست.
آفتابگردان‌ کاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد.
اینها راآفتابگردان‌ بمن‌ گفت‌.من‌ تماشایش‌ می‌کردم‌ که‌ خورشید کوچکی‌ بود درزمین‌ و هرگلبرگش‌ شعله‌ای‌ داغ‌ که در دلش‌ می‌سوخت.
آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتی‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را می‌کارد، مطمئن‌ است‌ که‌ او خورشید را پیدا خواهد کرد.
آفتابگردان‌ هیچ‌ وقت‌ چیزی‌ را با خورشید اشتباه‌ نمی‌گیرد؛ اما انسان‌ همه‌ چیز را با خدا اشتباه‌ می‌گیرد.
آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و کارش‌ را می‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌ خورشید، کاری‌ ندارد.
او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌کند، در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید.
دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است.
آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا.
بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد؛ بدون‌ خدا، انسان.



...

نویسنده :الهه عبدالهی
تاریخ:پنجشنبه 18 آبان 1391-01:11 ق.ظ

سلام به بچه های عزیز و دوست داشتنی و باهوش 

بچه ها داستان را با دقت بخوانید و در پایان اگر تمایل داشتید یک نام برای این داستان انتخاب کنید و ارسال نمایید.

باتشکر



پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: “نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند”.

تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت: “فکر کنم می‌توانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود”.

شاه پیک‌هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد

آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه‌ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید. “شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام. سیر و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟”

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک‌ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت.




کاسه چوبی

نویسنده :الهه عبدالهی
تاریخ:پنجشنبه 18 آبان 1391-01:09 ق.ظ

مردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد می لرزید چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود .

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را برایش مشکل می ساخت.نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند.یا وقتی لیوان را می گرفت شیر از داخل آن به روی میز می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

پسر گفت باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سروصدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.پس زن و شوهر برای پیر مرد در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیر مرد به تنهایی غذایش را می خورد.در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت می بردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند.

گهگاه آنها که چشمشان به پیرمرد می افتاد و متوجه می شدند همچنان که در تنهایی غذا می خورد چشمانش پر از اشک است. اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می دادند.

اما کودک ۴ساله شان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.پس با مهربانی از اوپرسید:

پسرم داری چی می سازی؟

پسرک هم با ملایمت جواب داد:یک کاسه ی چوبی کوچک. تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدم.و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.




ادبیات 5

نویسنده :الهه عبدالهی
تاریخ:چهارشنبه 17 آبان 1391-12:18 ب.ظ

1-در کلمه های زیر کدام یک دارای (ان) جمع می باشد؟

سلیمان- خندان- دیده بان- بانوان- پرندگان- مسلمان- بهاران- آقایان- درخشان- مهرویان- نالان- سبزه زاران-

 دوندگان- دانشجویان- خاندان- زورگویان

2-در بین کلمه ها ی زیر کلمه ی پسوند- میانوند- پیشوند را جدا کنید.

تاجیکستان- اندوهگین- بی مثال- سراسر- بازدید- خدایا- شبان- سهمگین- پگاه- کردگار- پرگار- بیمار- ناخوشایند- سال به سال

نادان- رویاروی- زدو خورد- مینا کاری- مهدیه- گلدیس

3-در جمله های زیر منادا و ندا را مشخص کنید.

پدر بزرگ امروز به گل خانه بروید.

وقتی او را صدا زد گفت: معبودا ما را کمک کن

زمان گذشت و بعد از مدتی فریاد زد ای مردم نا مهربان شما به من خیانت کردید.

4-در جمله های  زیر نهاد وگزاره را مشخص کنید.

می آید روزی باران ار آسمان

پوران به امید گنج رنج بردند.

روشن می کند دنیا را خورشید جهان افروز

همه فضای دشت را ناله جغد پیر

5-در جمله های زیر فاعل و مفعول را مشخص کنید.

عقاب از بهر خود نمایی بال و پر خویش را بیاراست

کرد دهقان دانه های گل را زیر خاک

آموزگار دانش آموزان کلاس را به چند گروه تقسیم کرد.

6-ماضی نقلی از مصدر (پریدن)را صرف کنید(شش شخص آن را)

ماضی ساده از مصدر (گرفتن) را صرف کنید(شش شخص آن را)

مضارع اخباری از مصدر (لرزیدن) را صرف کنید (شش شخص آن را)

مضارع التزامی از مصدر(گفتن) را صرف کنید(شش شخص آن را)

7-سه جمله بنویسید که د ارای نهاد باشد و نهاد آن را مسند الیه باشد.

8-سه جمله بنویسید که د ارای نهاد باشد و نهاد آن فاعل باشد.

9- برای هر نوع (ی) که یا دگرفتید دو مثال بنویسید

 




سوالات تشریحی ادبیات 5

نویسنده :الهه عبدالهی
تاریخ:سه شنبه 16 آبان 1391-01:14 ب.ظ

1-زمان وشخص فعل ها ی زیر را مشخص کنید ؟

 

خورده اید :               می روند :                می پوسند :        می لرزیم :

 می زنند :                    بسازند :                  بشوید :         گذشتی :            کرده ام:

 

2- در متن زیر حروف ربط و اضافه را مشخص کنید .

 

خدایا به بندگانت بیاموز که انسان ها همه مخلوق خدا هستند و باهم برابرند و عزیز ترین کسی

 برای تو مهربان ترین و با ایمان ترین آن هاست پس باید خلق خدا را دوست داشت و به آنان

رحم کرد تا خدا هم بر ما رحم کند و بسوی نور و پاکی مارا هدایت کند .

 

3- سه جمله بنویسید که فعل آن مضارع التزامی باشد .

           

 

 

4- سه جمله بنویسید که فعل آن ماضی نقلی باشد .

 

 

5- در بیت های زیر پسوند ، پیشوند ، و میانوند را مشخص کنید ؟

 

1-   یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور             کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

2-   ای دل از سیل فنا بنیادهستی بر کند                      چون تورا نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

3-   گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید     هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

4-   چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس                  که در سراچه ترکیب تخته بند تنم




نکته

نویسنده :الهه عبدالهی
تاریخ:سه شنبه 16 آبان 1391-01:15 ق.ظ

ماندن، سنگ بودن است و رفتن، رود بودن


بنگر که سنگ بودن به کجا می رسد جز خاک شدن
و رود بودن به کجا می رود جز دریا شدن





تست های ادبیات 5

نویسنده :الهه عبدالهی
تاریخ:دوشنبه 15 آبان 1391-09:34 ب.ظ

1_درکدام گزینه همه اسمها مرکب نیستند؟

نا بینا.هم نوع.لغت نامه              بیکار. فراوان .  خوش صدا            هواپیما. یابنده . ماه رو          هیچکدام

2_ درکدام گزینه هیچ یک ازکلمه ها صفت نیستند؟

سرسخت -بداقبال -ترانه                    گوینده -توانا-وظایف

نمایش - فضل - اوج                           دیوار-بخشش - سربلند

3_ کلمه دهقان درکدام جمله نهادنیست ؟

سال بعددهقان به روستارفت .

دهقان آمدومردم صلوات فرستادند.

دهقان کسی است که گندم می کارد.

پدربزرگ ازسخنان دهقان لذت برد.

4_درکدام گزینه کلمه ربط وجودندارد؟

    این گونه افرادانسان های ظالمی هستندکه بیمارند.

    تاریکیهاراازاسمان شهرجارومی کند.

    بهاررانقاشی می کنم وپاییزرارنگ می زنم .

    همه ی ماانسانیم ولی بعضی خودرا برتر میدانند.

5_ کدام یک ازکلمه های زیرجمع  نیست ؟

     گذشتگان           اشباح           دانایان          سحرگهان

6_دربین کلمه های داده شده برای کدام کلمه هم خانواده نیامده است ؟

      معروف          مصا لحه          حیطه            محصل         عارف      احاطه       تعریف       صلح

1- عارف          2- تحصیل        3- مصا لحه         4- حیطه

7_ کدا م یک ازگزینه های زیر از نظرساختار با سه گزینه دیگرفرق دارد؟

     فداکار         بدهکار          ورزشکار        آشکار

8_کدام گزینه مضاف ومضاف الیه نمی باشد؟

    جزیره مرجانها           گل باغچه          خورشیدآسما ن             جنگل پرباران

9_ نسبت بین کلمه کا هل وزرنگ مانند کدام گزینه است ؟

بینواوفقیر               طراوت وتازگی          عظیم وبزرگ          سهل و دشوار

10_ درکدام گزینه مفعول وجودندارد؟

    فوری تمام شمع ها راروشن کرد.

   مش اسداله کتاب را برسر پسر کوبید.

   علی بسیار غمگین و خسته بود.

    گلهای وحشی را چیدند.

 

 

 

 

 

 

 

        

 

 




ایا خدا وجود دارد

نویسنده :الهه عبدالهی
تاریخ:دوشنبه 15 آبان 1391-11:53 ق.ظ

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. 
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. 
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. 
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند. 
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد. 
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟ 
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد. 
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. 
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. 
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

                      

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم. 
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد. 
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند. 
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد. 




معلم

نویسنده :الهه عبدالهی
تاریخ:دوشنبه 15 آبان 1391-10:45 ق.ظ

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت‌هاى اولیه، مطابق معمول به دانش‌آموزان گفت که همه آن‌ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن‌ها قائل نیست. البته او دروغ می‌گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش‌آموز همین کلاس بود. همیشه لباس‌هاى کثیف به تن داشت،

با بچه‌هاى دیگر نمی‌جوشید و به درسش هم نمی‌رسید. او واقعاً دانش‌آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد. 
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می‌یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال‌هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی‌ببرد و بتواند کمکش کند. 
معلّم کلاس اول تدى در پرونده‌اش نوشته بود: «تدى دانش‌آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می‌دهد و رفتار خوبى دارد. رضایت کامل».
معلّم کلاس دوم او در پرونده‌اش نوشته بود: «تدى دانش‌آموز فوق‌العاده‌اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان‌ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.»
معلّم کلاس سوم او در پرونده‌اش نوشته بود: «مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس‌خواندن می‌کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه‌اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.»
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده‌اش نوشته بود: «تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه‌اى به مدرسه نشان نمی‌دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می‌برد.»
خانم تامپسون با مطالعه پرونده‌هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش‌آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه‌ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته‌بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه‌ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه‌هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه‌ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می‌دادید.»
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش «زندگی» و «عشق به همنوع» به بچه‌ها پرداخت و البته توجه ویژه‌اى نیز به تدى می‌کرد. 
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می‌کرد او هم سریعتر پاسخ می‌داد. به سرعت او یکى از با هوش‌ترین بچه‌هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش‌آموز محبوبش شده بود. 
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته‌ام. 
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته‌ام. 
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ‌التحصیل می‌شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است. 
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه‌اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم ‌گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان‌نامه کمى طولانی‌تر شده بود: دکتر تئودور استودارد. 
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می‌خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می‌شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین‌ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد. 
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: «خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می‌توانم تغییر کنم از شما متشکرم.»
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: «تدى، تو اشتباه می‌کنى. این تو بودى که به من آموختى که می‌توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.»
بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است. 
همین امروز گرمابخش قلب یکنفر شوید ... وجود فرشته‌ها را باور داشته باشید، و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت






  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2